جلسه محاکمه عشق
بود
و قاضي عقل ،
و عشق محکوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي ،
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع کرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي که هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي که در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها که هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند
تنها عقل و قلب در جلسه ماندند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
ولي من متحيرم که با وجودي که عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميکني !؟
قلب ناليد:که من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تکه گوشتي هستم که هر ثانيه کار ثانيه قبل را تکرار ميکند
و فقط با عشق ميتوانم يک قلب واقعي باشم .
پس من هميشه از او حمايت خواهم کرد حتي اگر نابود شوم .
نويسنده: ناهيد(جمعه 3/9/1385 ساعت 2:7 صبح)